نمیدونی
برادرجان نميدوني چه دلتنگم
برادرجان نميدوني چه غمگينم نميدوني
نميدوني برادرجان گرفتار كدوم طلسم و نفرينم
نميدوني چه سخته دربدر بودن
مثل طوفان هميشه در سفر بودن
برادرجان، برادرجان نميدوني چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه دلم تنگه از اين روزهاي بياميد
از اين شب گرديهاي خسته و مأيوس
از اين تكرار بيهوده دلم تنگه
هميشه يك غم يك درد و يك كابوس
دلم تنگه برادر جان برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نيست غمگينم برادرجان
از اين تكرار بيرؤيا و بيلبخند
چه تنهايي غمگيني كه غير از من
همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم شايد كه با فردا
طلوع خوب خوشبختي من باشه
شبو با رنج تنهايي من سر كن
شايد فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 8:48 توسط پریسا
|